تبليغاتX
فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها
شعر ، داستان ، ...

اخموی فانتزی استبداد

خنج های توی کمر

گاه صورت کبود سیبری را زخمی میکند

وسربازها

رو به یقین مطلق احتزاز دست هات

فشنگ های رها شده در باد را قورت میدهند

به خاطر چشم هایی

که همیشه به تاریخ تو

چپکی نگاه کردند

اخموی فانتزی استبداد

عنق مقتدر

پای جهان روی همین صابون ها سر میخورد

وتو هنوز برای من نازی

مثل این عروسک که سر ندارد

و من که سر میخورم

و دست هایی که چشم آسمان را در آورده اند

سربازها پا بچسبانند

زمین ترک بر میدارد

قطب ها با هم نزدیکی میکنند

و نطفه ی جنگ توی رحم صلح شکل میگیرد

اینجا همه چیز آرام است

مثل هیروشیمای بعد از بمب

تو تا ابد روی مغز تاریخ رژه می روی

تو زنده ای

شهادت میدهم

خاک هم جنازه ات را باور نمیکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:59  توسط هادی حدادی  | 

هجوم بهمن خونی... فرود حادثه در برف

تنی که رد شده از تیر... سری که پر شده از حرف

فرود و لاین پر از گل... فرود و سیل تماشا

فرود و یک نفر آمد... فرود و عالم هاشا

نگاه مبهم مردم... نگاه ساکت تاریخ

به سرنوشت جدیدی... نگاه تلویزیون میخ

و من که حال ندارم...و میزنم کانال سه

به رخت بسته ی دیو و ... به رخت باز فرشته

به راه رفته ی کوچه ... به جنگ و خون و سیاهی

به هشت سال ترقه... به هشت سال تباهی

هزاروسیصدوهشتادوهشت لاشه ی پوتین

هزاروسیصدوهشتادوهشت مادر غمگین

ومن که قفل شدم در میان موج کانال ها

صدای مرگ مرا میکشد به اوج کانال ها

به مردمی که فقط چشمشان به قتل و غروب است

برای داغ وطن دوش آب سرد چه خوب است...

هجوم بهمن خونی... فرود حادثه در برف

کسی که خانه نشین شد ... و رد شد از جسد حرف.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:13  توسط هادی حدادی  | 

يك رستوران لارژ و (( او )) پشت ميز شام ...

آغاز همنشيني و يك قصه ي درام!!!

يك(( زن)) كه اخم كرده و در حالت نگاش...

ميگه: تو بچه اي و ((پسر)) رام رام رام .

هي اخم ميكند و كمي بعد عشوه هاش

سر ميدهد نگاه پسر را كه خام خام

دارد براي امشب خود نقشه مي كشد

حال و اتاق خواب محيا براي كام!!!

ماشين و زن ... اپيزود بعدي ...  كه مست بود

ويراژ... توي پيچ خيابان و .... دست بود...

در انهناي كوچه اي از كوچه دنج ها

يك بوسه ي عميق و آغاز خنج ها...

كه وصله ميشوند به يك تخت خواب گرم

آغاز لختي تن سينه هاي نرم....

آن زن دراز مي كشد و فكر مي كند

وردي مخوف زير لبش ذكر مي كند

يك غلت ... هن و هن و نفس ... جير جير تخت

سيري ميان تجربه هاي خطير تخت

ساعت... شب است ... و چشم همه غرق خواب ناز

آن دو كنار بطري خالي كنار جام....

خورشيد آمده ... نفس شب بريده است

همسايه ها ...!!! پليس صد و ده...!!! ـ الو سلام...

مرگي فجيع ... لخت ... پر از خون ... ميان تخت!!!

مردي جوان كه طعمه ي يك قاتل بنام!!!

.........................................................

.........................................................

يك پاك و نيمكت و (( زني)) خوش لباس و شيك

آغاز همنشيني و يك قصه ي درام. 

بعد از سالها سپيد گفتن خواستم كلاسسيك رو هم يه مزه مزه اي كرده باشم .... خوشمزه بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:10  توسط هادی حدادی  |