تبليغاتX
فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها
شعر ، داستان ، ...
نمیدانم

در کدام گوشه ی این گود تو در تو بود

که دیدمت.

و نخواستمت

اما از زندگی ام پاک نشدی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46  توسط هادی حدادی  | 

بطلوع آفتاب

شهر منتظر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط هادی حدادی  | 

همه ی اموالم را به حراج گذاشته ام

کتابها و عینکم را

عینک و کتابهایم را

تنها این دست نوشته ها فروشی نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:55  توسط هادی حدادی  | 

و من مسافر اتومبیلی قرمز

که ویراژمیرود روی ذهن متوهم بزرگراه

                 روی ذهن متوهم بزرگ راه

ترافیک چفت انتظار

و آدمها عجیب پشت فرمانهای سر خود

باد میکنند   باد    وباد میکنند

تا این بمب ساعتی برسد به صفر

یخ بزند آیین قبیله ام در      انفجار

حرکت

تمرکز روی خط کشی های خنده دار خیابان

بوق   داد   گاز

بوق   داد   دادگاه

واین ناشنوایی همه گیر

گیر داده ای به قانون مسخره ی  مرگ

واین خط هنوز بالا و پایین میرود

مثل کفتری شل که کت بسته روی کفه ی پشت بام بال بال میزند

ترمز بریده ام میان این همه پیچ و پرتگاه

هنوز ذهنم دراز نکشیده روی افق    اما 

دهانم به آینه بخار میزند     هنوز

و ویراژ میرود اتومبیل قرمز.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط هادی حدادی  | 

بعد از مدتها دوری از وزن و قافیه

در انتهای این همیشه های سرد

 گیج میزنند لحظه های مشتعل!

و سف به سف

عبور میکنند

سر بریده واژگان باژگون

سلو سلو

به روی ذهن شاعری

که در سکوت درد میکشد

 برای بخت شور خویش.

و او چه سرد

 در جنون آیه های زرد دفترش به خواب میرود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:19  توسط هادی حدادی  | 

امسال زمستان سیاه بود

در تجمع آدم های گوش دراز و لب شکری

که از استوا آمده بودند

با الماس هایی در جیبشان

آدم هایی که اسلحه حمل میکردند

روی شقیقه ها

و با تعارف آتش سیگار فقر

غم انگیز کرده بودند تابلو زمین را

امسال زمستان سیاه بود

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:7  توسط هادی حدادی  | 

وقتي مرگ

هزار بار تيغ بر رگم كشيده است

ديگر چه مي تواند باشد زندگي

جز يك دروغ مصلحت آميز

كه در تمام اين شبهاي شوم

هجي اش كردم

جويدمش

و حالا تف ميكنم با روي سياه زمان

كه گريزان كرده است از ذهنم

قداست پروانه ها را

چه فرق ميكند

سيب يا گندم

همه مان درگير يك مسآله ي خاكي هستيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:47  توسط هادی حدادی  | 

حرف تازه ندارم

تنها چند سطرسكوت مي نويسم

درمان ذهن آشفته ي خلق.

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:29  توسط هادی حدادی  | 

وقتي رجز مينويسم

 مرا وارونه بخوان

 تا بفهمي چه كشيده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:28  توسط هادی حدادی  | 

انديشه هاي باران خورده ام را پهن ميكنم روي سپيدي كاغذ

شايد در جغرافياي ذهن شما هم باران ببارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:25  توسط هادی حدادی  | 

در توالت عمومي  نوشتن به سراغم نيامده بود

كه آمد!

حالا شما مي توانيد در اين شعر بو بكشيد

ته مانده ي سفره هاي رنگينتان را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:24  توسط هادی حدادی  | 

ماه را به تداوم حيات بكشانيد

تا شبها روشن تر شود

اينجا قرصهاي كوچك نوراني هم

خيال خورشيد شدن در سر دارند

از اين چند دايره ي زرد كه گذشتيد

در خواهيد يافت

وارونه به عرضتان رسانده اند

كه نبوغ سخنوران را

با حجم اشك هايتان مي سنجيد

پس اين هم يك حلقه ي سرخ

 براي خالي نبودن عريضه

حالا مي توانيد با خيال آسوده

دفتر سرگذشتتان را ورق بزنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:23  توسط هادی حدادی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:5  توسط هادی حدادی  | 

زندگی را دیدم!

که روی دستان نهیف مردگان،

تشیع می شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:20  توسط هادی حدادی  | 

چهار آدمند

پشت چهار پرده ی سه پیچ

توی سقفی سیاه.

شماره ی یک :

قد بلند،

با موهای بلوند!

یک سر دارد و هزار سودا.

شماره ی دو:

افلیج است!

با ویلچر قدم میزند!

گهگاهی روی آب هم راه میرود.

از شماره ی سه نپرس،

که خودش هم نمیداند

برای چه روی این کره ی خاکیست.

چهارمی هم سالهاست مرده!

جدیداً مردم به انگشتانش دخیل می بندند.

چهار آدمند

که ردیف رشد میکنند

روی صفحه های پر شیار ذهنم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:8  توسط هادی حدادی  | 

آب از آب تکان نخورد

وقتی آن مرد

رفت

تا برای ماهیها اقیانوس بیاورد

و نیامد.

حالا فقط یک دریچه مانده است رو به افق

و تنگ بلوری که

با اشکهای زن پر میشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:23  توسط هادی حدادی  | 

این زن محزون

راوی سرگذشت مردیست

که هیچگاه احساس را نفهمید

تنها پس از مرگش

بیست دقیقه به حال خود گریست 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:15  توسط هادی حدادی  | 

تلق تلق

صدای قطار آفتاب است

که چپ و راست

به آرامش پنجره ها سیلی میزند!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:9  توسط هادی حدادی  | 

این پلیکانها از راهی دور آمده اند

تا خبر اعجازی جدید را جار بزنند

بر ساحل این سرزمین سوخته .

آواها را جدی بگیرید ...

گاه حیوانات زودتر از ما باخبر می شوند .

(سیزده آذر ۸۶ ساعت پنج عصر)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:46  توسط هادی حدادی  |