در کدام گوشه ی این گود تو در تو بود
که دیدمت.
و نخواستمت
اما از زندگی ام پاک نشدی!
شهر منتظر است.
کتابها و عینکم را
عینک و کتابهایم را
تنها این دست نوشته ها فروشی نیست!
که ویراژمیرود روی ذهن متوهم بزرگراه
روی ذهن متوهم بزرگ راه
ترافیک چفت انتظار
و آدمها عجیب پشت فرمانهای سر خود
باد میکنند باد وباد میکنند
تا این بمب ساعتی برسد به صفر
یخ بزند آیین قبیله ام در انفجار
حرکت
تمرکز روی خط کشی های خنده دار خیابان
بوق داد گاز
بوق داد دادگاه
واین ناشنوایی همه گیر
گیر داده ای به قانون مسخره ی مرگ
واین خط هنوز بالا و پایین میرود
مثل کفتری شل که کت بسته روی کفه ی پشت بام بال بال میزند
ترمز بریده ام میان این همه پیچ و پرتگاه
هنوز ذهنم دراز نکشیده روی افق اما
دهانم به آینه بخار میزند هنوز
و ویراژ میرود اتومبیل قرمز.
در انتهای این همیشه های سرد
گیج میزنند لحظه های مشتعل!
و سف به سف
عبور میکنند
سر بریده واژگان باژگون
سلو سلو
به روی ذهن شاعری
که در سکوت درد میکشد
برای بخت شور خویش.
و او چه سرد
در جنون آیه های زرد دفترش به خواب میرود.
در تجمع آدم های گوش دراز و لب شکری
که از استوا آمده بودند
با الماس هایی در جیبشان
آدم هایی که اسلحه حمل میکردند
روی شقیقه ها
و با تعارف آتش سیگار فقر
غم انگیز کرده بودند تابلو زمین را
امسال زمستان سیاه بود
وقتي مرگ
هزار بار تيغ بر رگم كشيده است
ديگر چه مي تواند باشد زندگي
جز يك دروغ مصلحت آميز
كه در تمام اين شبهاي شوم
هجي اش كردم
جويدمش
و حالا تف ميكنم با روي سياه زمان
كه گريزان كرده است از ذهنم
قداست پروانه ها را
چه فرق ميكند
سيب يا گندم
همه مان درگير يك مسآله ي خاكي هستيم.
حرف تازه ندارم
تنها چند سطرسكوت مي نويسم
درمان ذهن آشفته ي خلق.
وقتي رجز مينويسم
مرا وارونه بخوان
تا بفهمي چه كشيده ام.
انديشه هاي باران خورده ام را پهن ميكنم روي سپيدي كاغذ
شايد در جغرافياي ذهن شما هم باران ببارد.
در توالت عمومي نوشتن به سراغم نيامده بود
كه آمد!
حالا شما مي توانيد در اين شعر بو بكشيد
ته مانده ي سفره هاي رنگينتان را.
ماه را به تداوم حيات بكشانيد
تا شبها روشن تر شود
اينجا قرصهاي كوچك نوراني هم
خيال خورشيد شدن در سر دارند
از اين چند دايره ي زرد كه گذشتيد
در خواهيد يافت
وارونه به عرضتان رسانده اند
كه نبوغ سخنوران را
با حجم اشك هايتان مي سنجيد
پس اين هم يك حلقه ي سرخ
براي خالي نبودن عريضه
حالا مي توانيد با خيال آسوده
دفتر سرگذشتتان را ورق بزنيد.
که روی دستان نهیف مردگان،
تشیع می شد.
پشت چهار پرده ی سه پیچ
توی سقفی سیاه.
شماره ی یک :
قد بلند،
با موهای بلوند!
یک سر دارد و هزار سودا.
شماره ی دو:
افلیج است!
با ویلچر قدم میزند!
گهگاهی روی آب هم راه میرود.
از شماره ی سه نپرس،
که خودش هم نمیداند
برای چه روی این کره ی خاکیست.
چهارمی هم سالهاست مرده!
جدیداً مردم به انگشتانش دخیل می بندند.
چهار آدمند
که ردیف رشد میکنند
روی صفحه های پر شیار ذهنم.
وقتی آن مرد
رفت
تا برای ماهیها اقیانوس بیاورد
و نیامد.
حالا فقط یک دریچه مانده است رو به افق
و تنگ بلوری که
با اشکهای زن پر میشود.
راوی سرگذشت مردیست
که هیچگاه احساس را نفهمید
تنها پس از مرگش
بیست دقیقه به حال خود گریست
صدای قطار آفتاب است
که چپ و راست
به آرامش پنجره ها سیلی میزند!
تا خبر اعجازی جدید را جار بزنند
بر ساحل این سرزمین سوخته .
آواها را جدی بگیرید ...
گاه حیوانات زودتر از ما باخبر می شوند .
(سیزده آذر ۸۶ ساعت پنج عصر)