که روی دستان نهیف مردگان،
تشیع می شد.
پشت چهار پرده ی سه پیچ
توی سقفی سیاه.
شماره ی یک :
قد بلند،
با موهای بلوند!
یک سر دارد و هزار سودا.
شماره ی دو:
افلیج است!
با ویلچر قدم میزند!
گهگاهی روی آب هم راه میرود.
از شماره ی سه نپرس،
که خودش هم نمیداند
برای چه روی این کره ی خاکیست.
چهارمی هم سالهاست مرده!
جدیداً مردم به انگشتانش دخیل می بندند.
چهار آدمند
که ردیف رشد میکنند
روی صفحه های پر شیار ذهنم.
وقتی آن مرد
رفت
تا برای ماهیها اقیانوس بیاورد
و نیامد.
حالا فقط یک دریچه مانده است رو به افق
و تنگ بلوری که
با اشکهای زن پر میشود.
راوی سرگذشت مردیست
که هیچگاه احساس را نفهمید
تنها پس از مرگش
بیست دقیقه به حال خود گریست
صدای قطار آفتاب است
که چپ و راست
به آرامش پنجره ها سیلی میزند!
تا خبر اعجازی جدید را جار بزنند
بر ساحل این سرزمین سوخته .
آواها را جدی بگیرید ...
گاه حیوانات زودتر از ما باخبر می شوند .
(سیزده آذر ۸۶ ساعت پنج عصر)