تبليغاتX
فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها
شعر ، داستان ، ...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:5  توسط هادی حدادی  | 

زندگی را دیدم!

که روی دستان نهیف مردگان،

تشیع می شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:20  توسط هادی حدادی  | 

چهار آدمند

پشت چهار پرده ی سه پیچ

توی سقفی سیاه.

شماره ی یک :

قد بلند،

با موهای بلوند!

یک سر دارد و هزار سودا.

شماره ی دو:

افلیج است!

با ویلچر قدم میزند!

گهگاهی روی آب هم راه میرود.

از شماره ی سه نپرس،

که خودش هم نمیداند

برای چه روی این کره ی خاکیست.

چهارمی هم سالهاست مرده!

جدیداً مردم به انگشتانش دخیل می بندند.

چهار آدمند

که ردیف رشد میکنند

روی صفحه های پر شیار ذهنم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:8  توسط هادی حدادی  | 

آب از آب تکان نخورد

وقتی آن مرد

رفت

تا برای ماهیها اقیانوس بیاورد

و نیامد.

حالا فقط یک دریچه مانده است رو به افق

و تنگ بلوری که

با اشکهای زن پر میشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:23  توسط هادی حدادی  | 

این زن محزون

راوی سرگذشت مردیست

که هیچگاه احساس را نفهمید

تنها پس از مرگش

بیست دقیقه به حال خود گریست 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:15  توسط هادی حدادی  | 

تلق تلق

صدای قطار آفتاب است

که چپ و راست

به آرامش پنجره ها سیلی میزند!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:9  توسط هادی حدادی  | 

این پلیکانها از راهی دور آمده اند

تا خبر اعجازی جدید را جار بزنند

بر ساحل این سرزمین سوخته .

آواها را جدی بگیرید ...

گاه حیوانات زودتر از ما باخبر می شوند .

(سیزده آذر ۸۶ ساعت پنج عصر)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:46  توسط هادی حدادی  |