در انتهای این همیشه های سرد
گیج میزنند لحظه های مشتعل!
و سف به سف
عبور میکنند
سر بریده واژگان باژگون
سلو سلو
به روی ذهن شاعری
که در سکوت درد میکشد
برای بخت شور خویش.
و او چه سرد
در جنون آیه های زرد دفترش به خواب میرود.
در تجمع آدم های گوش دراز و لب شکری
که از استوا آمده بودند
با الماس هایی در جیبشان
آدم هایی که اسلحه حمل میکردند
روی شقیقه ها
و با تعارف آتش سیگار فقر
غم انگیز کرده بودند تابلو زمین را
امسال زمستان سیاه بود
وقتي مرگ
هزار بار تيغ بر رگم كشيده است
ديگر چه مي تواند باشد زندگي
جز يك دروغ مصلحت آميز
كه در تمام اين شبهاي شوم
هجي اش كردم
جويدمش
و حالا تف ميكنم با روي سياه زمان
كه گريزان كرده است از ذهنم
قداست پروانه ها را
چه فرق ميكند
سيب يا گندم
همه مان درگير يك مسآله ي خاكي هستيم.
حرف تازه ندارم
تنها چند سطرسكوت مي نويسم
درمان ذهن آشفته ي خلق.
وقتي رجز مينويسم
مرا وارونه بخوان
تا بفهمي چه كشيده ام.
انديشه هاي باران خورده ام را پهن ميكنم روي سپيدي كاغذ
شايد در جغرافياي ذهن شما هم باران ببارد.
در توالت عمومي نوشتن به سراغم نيامده بود
كه آمد!
حالا شما مي توانيد در اين شعر بو بكشيد
ته مانده ي سفره هاي رنگينتان را.
ماه را به تداوم حيات بكشانيد
تا شبها روشن تر شود
اينجا قرصهاي كوچك نوراني هم
خيال خورشيد شدن در سر دارند
از اين چند دايره ي زرد كه گذشتيد
در خواهيد يافت
وارونه به عرضتان رسانده اند
كه نبوغ سخنوران را
با حجم اشك هايتان مي سنجيد
پس اين هم يك حلقه ي سرخ
براي خالي نبودن عريضه
حالا مي توانيد با خيال آسوده
دفتر سرگذشتتان را ورق بزنيد.