تبليغاتX
فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها
شعر ، داستان ، ...
و من مسافر اتومبیلی قرمز

که ویراژمیرود روی ذهن متوهم بزرگراه

                 روی ذهن متوهم بزرگ راه

ترافیک چفت انتظار

و آدمها عجیب پشت فرمانهای سر خود

باد میکنند   باد    وباد میکنند

تا این بمب ساعتی برسد به صفر

یخ بزند آیین قبیله ام در      انفجار

حرکت

تمرکز روی خط کشی های خنده دار خیابان

بوق   داد   گاز

بوق   داد   دادگاه

واین ناشنوایی همه گیر

گیر داده ای به قانون مسخره ی  مرگ

واین خط هنوز بالا و پایین میرود

مثل کفتری شل که کت بسته روی کفه ی پشت بام بال بال میزند

ترمز بریده ام میان این همه پیچ و پرتگاه

هنوز ذهنم دراز نکشیده روی افق    اما 

دهانم به آینه بخار میزند     هنوز

و ویراژ میرود اتومبیل قرمز.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط هادی حدادی  |