تبليغاتX
فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها
شعر ، داستان ، ...
با چند کار کوتاه آمدم...

 

همینطور بود !

همیشه من میشکستم

بت بزرگ گردن میگرفت!!

 

امروز به کشتارگاه رفته بودم.

گوسفند ها برای تفنن

گردن لای گیوتین میگذاشتند!

 

چوپان فالش مینواخت!

گوسفند ها گریختند

همراه گرگ ها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:40  توسط هادی حدادی  | 

نمیدانم

در کدام گوشه ی این گود تو در تو بود

که دیدمت.

و نخواستمت

اما از زندگی ام پاک نشدی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46  توسط هادی حدادی  | 

بطلوع آفتاب

شهر منتظر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط هادی حدادی  |